|
سلام ما برگشتیم .... شرمنده دوستان نمیشد این چند وقت درست آپ کنیم وقت نداشتیم نه من نه مژده جون .... مژده: سلام دوستان چطورین شرمنده من این چند وقته نبودم خیلی کار داشتم وقت نمیکردم زیاد بیام و اپ کنم بعد سپهرو گفتم بیاد بعدم سپهر که اومد یه آپ بیشتر نکرد... فردا روز خوبی هم برای من و هم برای خانوادم چون تولد بابام ولی نمیدونم چی واسش بگیرم اوف که چقدر سخته واسه مرد جماعت کادو گرفت وای..... وای....... از این آق سپهر ما کمک گرفتیم گفت نمیدونم من که سلیقه باباتو نمیدونم بش میگم تو مردی سر عمر سلیقه مردا چطوری میگه نمیدونم حالا قرار گذاشتیم بریم بازار بینم چی واسه بابای گلم بگیرم... بابا تولدت مبارک................ پیشاپیش البته.... بچه ها این چند وقته خیلی سپهر کمکم کرده من از سپهر خیلی خیلی خیلی ممنونم که با هر ساز من رقصید شرمنده رفیق نازنینم ..... این شعر و تقدیم میکنم به بابای گلم الهی ۱۰۰ ساله شی بابایی.... بابا میدونی چقدر دوست دارم به تعداد تارای موی سرت ضرب در تعداد نفسهاییی که تا آخر عمرت میکشی به علاوه هر چی ستارست که توی آسمونه عزیز دلم تولدت مبارک... بابا منو ببخش به خاطر تمام اون غرغر کردنام به خاطر تموم اون حرفایی که میزنم البه اونایی که خیلی چرتن .. راستی روز مادر ۲ روز دیگن مامانی روزت مبارک ...... ********** سلام حالا سپهرم خوب من چه میدونم واسه باباییش چی بگیره ... دیروز یکی از دوستام یه نوشته ایی برام اورد گفت من اینو واسه شما دو تا از یه کتابی در اوردم چون خیلی خاطر همو میخواین من تصمیم گرفتم بنویسمش : برای ((س)) و ((م)) در ورای سکوت پر داستانتان و در نرسیده نگاه های دزدکانه تان به همدیگر پاکترین عشقانه ها را به تماشا نشستم !!! خودم چشمهایتان را دیدم که به سمت هم خیز برداشته و در همان نقطه که نگاهایتان به همدیگر گره خورد تبخالهای شبهای آینده تان را خندیدم ! و قلبهایی که در سینه تپیدن را تند تند آغاز کردند تا مغزهایی برای لحظاتی هیچ نزنند و دستهایی که پاکانه میخواهند به هم برسند ! تو امروز بی صبرانه منتظر (( مرداد )) تا جامه های خود را فرهاد وار سینه بدرانی و لبهای خشکیده ات را خیس اشکهای شادمانه روز تولدش کنی ! میدانم میدانم دوست داری در شب تولدش جیک جیک گنجشکان شیدا را کادوی تولدش کنی به استقبال روز بروی و ماه را میهمانش کنی تا برایت فقط اندکی فقط لحظه ایی بخندد ! راستی ! هر شب خواب همدیگر را میبینید هر شب با کالسکه ایی از بلور میهمان گرمترین قهوه خانه ها ی قلب های همدیگرید ! میدانید ! بی برانه منتظر روزی هستم که شما دو کبوتر سفید پرواز زیباترین را در لاجوردی ترین افقهای آرزو به تماشا بنشینم و ملودی ترین سمفونی ها را تقدیم پیوند پاکتان بسرایم ! وتقدیر سار کوچکی بر شاخ درخت دل آشیانه میکند . این جریانی که رفیقم بهم داد آخه چند شب پیش یه مهمانی کوچیک خونه ما بود بعد مادر بنده خوب چند تا از دوستا رو دعوت کرده بود آقا از قضا مژده هم دعوت بود نه من میتونستم برم پیش مژده نه اون بیاد پیش من فقط رد نگاهامون بود که دنبال میشد مژده اون سر اتاق با تمام آرامش همیشگیش نشسته بود مننم این سر خوب دیگه عاشقیم همدیگه رو دوست داریم گناه که همو دوست داریم. شما بگین تا روز مادر خدافظ..................
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 15:52 توسط مـــــژده و سپهــــــر |
سلام ..... من سپهرم میخوام اولین آپ و بکنم ممنون از همه نظرات شما دوستان... دیروز قرار گذاشتیم که بریم بیرون عصر ساعت تقریبا ۷ بود که رفتم دنبال مژده . مثل همیشه مثل بچه آدم تو خیابون داشتیم راه میرفتیم مثل همیشه . گفتیم بریم سینما فاز میده .... مژده قبول کرد مثل همه دختر و پسرا داشتیم میرفتم داخل که یه مردی اومد جلو گفت : شما با همین . مژده همون موقع زرد کرد . من گفتم : بله چطور مگه . دوست دارم با شما برم فیلمو ببینم . نگاهی بش کردم و گفتم : این همه آدم اینجان برید با اونا فیلم ببینید چرا ما؟ گفت : آخه دوست دارم . آقا خلاصه ما رفتیم فیلم اصلا خنده دار نبود از اون خنده هایی که آدمو عصبی میکنن میزد هر چی فحش بود داشتم نثارش میکردم . وسطای فیلم بود که گفت : اگه باز خواستید بیان من هستم . مژده نفهمیدم چطوری از سالن خارج شد بعد هم من پشت سرش حالا من دارم با خانوم حرف میزنم بعد نگام میکنه میگه: وای سپهر اگه میگرفتنمون چی میشد . نگاش کردم و گفتم : دختر من با عمم حرف نمیزنم با توام . بعد از اون رفتیم یه گشتی تو بازار بزنیم مژده هم از اون حالو هوا در بیاد نه بره خونه آبروش بره . داشتیم حرف میزدیم و راه میرفتیم که: نمیدانم گناه من چی بود چرا این طور شد من فقط داشتم با عشقم تو خیابون راه میرفتم: آن ادم بی شخصیت که با لباس نظامی بود دست منو گرفت و برد آن سردار بی ادب که شخصیت منو با کلمات توهین آمیزش خرد کرد آن انسان دیوانه که با سیلیش صورتم سرخ شد و با مشتش سینه ام رو درد رو به خودش گرفت و با ضربه باطلمش کمرم سیاه شد و ...................... ما در چه مملکتی زندگی میکنیم ؟ مملکتی که جوانانش را زیر سوال میروند ، مملکتی که جوانانش را زیر لگد له میکنند ، مملکتی که عده ا یی را عقده ایی بار آورده ؟ واقعا ما در چه مملکتی زندگی میکنیم ؟ من آن روز و شب از زور درد به خودم میپیچیدم اما چیزی به روی خودم نیوردم و این تنها شانس من بود وقتی من دیروز گریه و دادهای مژده رو میشنیدم وقتی میدیدم میخواد بیا نزددیک منو از دست اینا بکشه بیرون و اون سردار اونو تو مشتاش گرفته وای داشتم دیوونه میشدم که یکی دست به عشقم زده وقتی تا حالا دست بش نزدم آخه چرا بزارم یه نامرد دست بش بزنه ....... دارم دیوونه میشم یعنی ما دو تا خواستیم خستگی مون رفع کنیم من از امتحانای دانشگام اونم از امتحانای خودش .... وای که چه بالایی دیروز سر ما اومد اصلا شانس منو مژده همیشه گند بوده ...... الان نمیدونم مژده تو چه حالی نخواتم بش زنگ بزنم که بگه: سپهر چیزیت که نشده حالت خوبه بالایی که سرت نیومده ..... نمیخواستم اینا رو بگه فقط یه اس ام اس زدم وگفتم : من زندم عزیزم ..... الان میگم : حالم خوبه عزیزم نمیخواد نگران من باشی ........ دوست ندارم حتی یه قطره از اون چشات بیاد پایین باشه ...... خدافظ بچه ها ما رفتیم با دردمون بسوزیمو بسازیم.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 14:19 توسط مـــــژده و سپهــــــر |
سلام این مژدست که مینویسه : امروز که نه امشب که دارم اینو مینویسم سپهرم اینجان قراره با هم این وبو بنویسیم من یه بار سپهر یه آپ ...... سپهر میگه : سلام من سپهرم اخلاقم تغییر نکرده فقط مژده گلم هر وقت زنگ میزد بم توی اتاقم داییم ایستاده بود این داییم هم از این آدمای پیلن با کیه خوب نیست با دختر حرف بزنی از این حرفا در کل تغییر نکرده اخلاقم من همون سپهرم که قبلا واسه مژده جون میداد الانم همین کارو انجام میده نزدیک ۱ هفتن مرخص شدم الان اومدم اینجا توی خونه اینا ( منظورم مژدن ) تا با هم بنویسیم آخه : مژده میگه : سپهر بسته نوبت منه خیلی ور زدی : چونکه ما دوستای صمیمی شدن خانواده هامون الان سپهر اینجان یعنی سپهر : بیام کامپیوتر مژده رو درست کنم الکی ما الان داریم ور میزنیم همین کار خاصی انجام نمیدیم ... من اینمو اینجا داد میزنم مژده عاشقتم میپرستمت دیوننتم خوب خوندید نوشته سپهرو که سپهر زیاد ور میزنه منم واسه همین چرتو پرتاش میخوامش . بچه من رفتم ( سپهرم ) . سپهرو صدا کردن رفت . بچه ها من واقعا دوسش دارم این واقعا موجود عجیبی تو تنهاییام تنها اینه که میتونه آرومم کنه با حرفاش فقط وقتی گریه میکنم اینقدر دلداری میده میگه تو دیوونه ایی که واسه چیزای الکی گریه میکنی شاید . زیاد حرف نمیزنم میرم پیش بقیه .... سپهر دوست دارم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 0:4 توسط مـــــژده و سپهــــــر |
نمیدونم بعد از چند روز دارم مینویسم بهرادم داره خوب میشه یعنی از کما در اومده اون مال منه ..... ولی یه چیزی اخلاقش ۳۶۰ درجه تغییر کرده نمیدونم بهراد چش شده ... من کاری کردم نمیدونم راستی یه چیزی اسم اصلی بهراد سپهر نه بهراد دوست نداشتم اسم سپهر و بزارم ولی الان اسم اصلی و ناز خودش و میارم ...... سپهر اندازه آسمونا و زمین و هر چی داخلش و نیست دوست دارم....... خیلی وقته میخوامت اینو خودت خوب میدونی ..... دوست دارم دوسش دارم دوسش دارم ..... ممنون از نظرهای همتون .... همتون و دوست دارم ... ذوق کردم سپهر خوب شده دیرو ز از بیمارستان مرخص شده تا بعد فعلا ............
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 22:58 توسط مـــــژده و سپهــــــر |
سلام..... بی مقدمه: دیروز رفتم بیمارستان که بهراد رو ببینم با هزار سختی تونستم اجازه بگیرم فقط واسه ۵ دقیقه بهراد رو از پشت شیشه ببینم . دیگه چشای مشکیش باز نبود که نگات کنه و با نگاش دلتو ببره دیگه نمیتونست حرف بزنه تا با حرفاش دل و خودتو ببره اوج ابرا دیگه نبودش پیشم . بهراد چشاشو بسته بود بسته بود و نمیتونست باهات حرف بزنه آخه عزیزکم چرا تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهراد یه مرده متحرک بود لاغرتر از همیشش بود صورتش زرد زیر چشاش گود . و پرستار اومد و گفت : دخترم بهتره بری وقت ملاقات داره تمام میشه . با دختر داییم برگشتیم خونه توی راه خونه حتی یه کلمه باهاش حرف نزدم رفتم تو رویا اون روزای آشنایی منو بهراد اون روز که با ماشین رد شد و من بش گفتم سنجد وای که چه روزی بود نمیره از یادم دیگه یا اون روز که نزدیک بود پرتاب شه من جا خالی دادم که به من نخوره .......... یه روز ظهر منتظر سروس بودم که بیاد به همراه یکی از دوستام باید میرفتیم کلاس موسیقی نیش هر دوتامون هم باز بود هرهر میخندیدم که یه پسری رد شد و گفت : بهتره نیشتو ببندی . منو دوستم نگاه همدیگه کردیمو گفتیم یارو کم داره ..... بار دوم رد شد و یه گل و نامه پرتاب کرد و رفت نه من و نه دوستم برش داشتیم نگاه دوستم کردم و گفتم : سحر مال تو چون جلو پای تو .... ولی بار سوم که رد شد ایستاد و به طرف من اومد و گل و نامه رو داد دستم و گفت : اینا مل تو نه کس دیگه بعدشم کمتر بخند...... شکه شده بودم از یه طرف خدا خدا میکردم که بره وگرنه آبروم میرفت از یه ور دیگه نمیدونستم الان باید چی کار کنم ...... این اولین روز آشنایی منو بهراد بود که اینطور گذشت .......... اینو تقدیم میکنم به تو که همیشه میگفتی برو نوشته هاتو چاپ کن : زندگی چه سخت میگذرد زندگی به سختی زمان می گذرد زندگی آنقدر سخت است که از سختی ها میگذرد دیگر خود را باخته ایم در این زندگی بی پرده در این زندگی که از هر کجای آن یک رنج می بارد مثل قطرات باران سختی می بارد باید بروم باید زجایی روم که هیچکس مرا نشناسد باید جایی رفت که هیچکس نگوید کیست و از کجا آمده؟ از زندگی خسته ام باخته ام خود را ولی نمی دانم چه کنممرگ تنها چیزی است که آرزویش دارم ولی افسوس که باز هم کسی هست که ما را می شناسد چون در روی سنگ قبر بزرگ خواهند نوشت : او کیست از کجاست کی آمده و رفته ؟ پس چه کنم ای زندگی نکبت بار ..... از نوشته های یه غریبه + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 11:59 توسط مـــــژده و سپهــــــر |
سلام امروز که دارم اینو مینویسم اصلا حال و روز خوبی ندارم ...... بدون شرح شروع میکنم : پریروز قرار بود ما بهراد ( همون عشقم ) بریم کافی شاپ (ببخشید اینقدر عامیانه حرف میزنم ) بعد از لباس پوشیدنم بهراد زنگ زد و گفت : نهعزیزم یه مشکلی پیش اومده باید برم بیرون گفتم قبول . ملالی نیست ولی شب بهم زنگ بزن . بهراد هم گفت باشه پس تا بعد . شب طرفای ساعت ۹ بود که گوشیم زنگ خورد شماره بهراد بود ولی هر چی الو الو کردم کسی حرف نمیزد . بعد از ۲۰ دقیقه نگرانی گوشی را برداشتم به بهراد زنگ زدم ولی به جای بهراد یه دختر جواب داد مونده بودم که این دختر کیه بهراد یکی دیگه وای نه فقط دروغ باشه . آره دروغ بود ولی کاشکی اون دختر دوست بهراد بود . نازنین همون دختر که گوشی بهراد و جواب داده بود گفت ببخشید شما مژده خانوم هستید؟ با حالت شک و تردید گفتم : آره بعد شما ؟ نازنین با بغض گفت : ببخشد که این خبر رو باید به شما بدم من نازنین دختر خاله بهرادم الانم توی بیمارستانم به خاطر بهراد . نزاشتم ادامه بده : بیمارستان بهراد برای چی ؟ توی جوابم گفت :آره بیمارستان بهراد امروز تصادف کرد و الانم ...... دیگه نمیفهمدم داره چی میگه بهراد وایییییییییییییییییییییییییییییی بهرادم تنها همدم روزای تنهاییم . نفهمیدم چطور لباس پوشیدمو رفتم بیمارستان ( البته با دختر داییم ) . همه فامیلای بهراد توی بیمارستان بودن دکترای بالای سر بهراد نمیدونستم چی شده تنها کسی که میشناختم اونجا مجتبی دوست صمیمی بهراد بود باسرعت رفتم طرفشو گفتم : آقا مجتبی چی شده ؟ مجتبی در حالی که اشک میریخت گفت: با بهراد از بیرون برمیگشتیم که یهو چند نفر جلوی ماشینو گرفتن و بهراد و به باد کتک گرفتن و هر چی فش بود نثارش کردن بعد از اون هم یکی شون چاقو درآورد زد به بهراد و بعد از این هم اینجا نمیدونم به خدا کی بودن بهراد چرا این کار کردن ..... اشکام مثل بارون میریخت یکی از پرستارا اومد بیرون گفت : مژده اینجا کیه ؟؟؟؟ همه برگشتن منو نگاه کردن به ارومی گفتم منم ........ بهراد با سرو صورتی بسته خونی روی تخت ولو شده بود دیگه اون بهرادی نبود که برام شعر میگفت الان مثل یه مرده متحرک روی تخت بود و با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفت : چه فکری کردی من همونم هنوز که تو به خاطرش لحظه شماری میکردی ووووووووووووووووووووووووووو بهراد آروم آروم حرف میزد هنوز اثر نکرده بودذن داروهاش ولی نه کاشکی هیچوقت اثر نمیکرد به خاطر داروها و اون ضربه چاقوش رفت توی کما وای عزیزم تو. الان کجایییی ؟؟؟؟؟؟ مژدت داره از دوریت تو این چند روز که بش زنگ نزدی و صداتو نشنیده براش از شعرای سهراب نخوندی دلتنگه عزیزم عشقم ...... من دلتنگم ....... و هر سازی که میبینم بس آهنگ است ....... برای بهراد دعا کنین که از اونه حالت بیاد بیرون یه دختر تنها گوشه دنیا دلش گرفته عشقش داره میره اونو داره تنها میزاره ............ ((((((((((((((((( برگرد پیشم عزیزم ))))))))))))))))))))) امان از این تنهاییی امان لز این درد جدایی ای وای از اون روزی که یه عاشق بمونه سر دوراهی ای وای از اون روزی که تو رفتی کار من شده شب و روز صبوری
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 21:36 توسط مـــــژده و سپهــــــر |
سلام.... من برگشتم من عاشقم ولی از این عشقای مضحک نیست که دو روز از یکی خوشم بیاد فرداش بگم اخ من ازت بیزارم یا ازت متنفرم ... تا اخرش باشم چون اونم مثل منه ...... خوب دوسش دارم چی کار کنم وقتی اون نمیدونه من دوسش دارم عاشقش نیستم چون دوست داشتن خیلی بهتر از عاشق کسی بودن.... لحظه دیدار ... لحظه دیدار نزدیک است. باز من دیوانه ام ، مستم باز میلرزد،دلم، دستم. باز گوئی در جهان دیگری هستم . های!نخراشی بغفلت گونه ام را، تیغ! های،نپریشی صفای زلفکم را، دست! و آبرویم را نریزی ، دل! ای نخورده مست لحظه دیدار نزدیک است. مهدی اخوان ثالث. راستی یه چیزی هم اضافه کنم من و عشقم به خاطر اینکه دوست داشتن رو به همدیگه ثابت کنیم باورتون نمیشه که حتی به هم ، حتی یه بار دست نزدیم . اون میگه من می خوام به تو ثابت کنم که اهل هوس نیستم منم می خوام ثابت کنم که دوست داشتن و خواستن فقط برای دو روز نیست....
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 12:57 توسط مـــــژده و سپهــــــر |
من عاشق شدم عشق زمینی عشق آدیمیزاد با ادمیزاد .... سلام.... اینم یکی دیگه از وبلاگام..... من تو این چند مدت عاشق شدم.. ولی نمیدونم چی کار کنم دوست دارم داد بزنم که عاشق شدم ولی سخته خیلی سخته ولی دو رو بریات بفهمن تو عاشقی.... زندگی برام سخته ولی اشکال نداره میگذره میخوام با نظراتتون کمک کنین..... که دست از عاشق عاشق کشی بردارم... با تشکر مژده کوچیک همتون. + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 15:20 توسط مـــــژده و سپهــــــر |
|
| ||||||